درباره نویسنده
مهگل
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهگل
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ریپیت میکنیم
  • وحشت صبحگاهی پائلو
  • تک دانه
  • حلال خشن
  • شبی با ابی
  • میدونید من چی آرزو دارم؟
  • دور افتادگی من و فرهنگ از هم
  • پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱
  • چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱
  • پریای نازنین،چتونه زار میزنین
  • آخیش
  • صدا خفه کن
  • طووووووووووول عمر
  • آخرین روز سال نمیدونم چند
  • جل الخالق
  • هالای لای به توان پنج
  • خانواده خارپشت ها
  • یک سوال علمی عملی
  • هاپ هاپ
  • با این حال ادعا میکنه دوست هم دارم...
  • یه دلم میگه....
  • خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب
  • مچاله لک لکم آرزوست
  • آی‌ خروس سحری....
  • بدون شرح اضافه
  • عسک تفلد
  • تفلد عید شما مبارک
  • مست می آفتاب
  • آن چیست که دور لب را قرمز و دل را شادمان میکند؟
  • از کیه؟توش چیه؟
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • آدم گلابی
  • پیاده رو
  • آهو نمیشوی ببعی
  • سایه
  • سورملینا زند
  • صمیم
  • یاسی
  • دست نوشته های یک جادوگر
  • تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
  • نسوان
  • نیاز
  • پرستش
  • لنگ دراز
  • خارخاسک هفت دنده
  • آفرو
  • آدامس دود شده
  • افسانه
  • بلوط
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ها لای لای
ریپیت میکنیم
نویسنده: مهگل - یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱

-هنوز گوشت نمیخوری؟
-نه
-وای خسته نشدی؟
-نه
-ای وای خیلی سخته
-نمیدونم عادت کردم
-ضعیف نشدی؟
-نه؟
-پس چی شاداب تر شدی؟
-نه  تغییر نکردم.نه این وری نه اون وری

و این دیالوگ دقیقا به همین ترتیب چد ساله تکرار میشه.با هر بار حرف زدن.یعنی جوابم رو گوش نمیده وقتی میپرسه یا چی؟

نظرات ()



وحشت صبحگاهی پائلو
نویسنده: مهگل - جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱

پائلو یکی از دوستای ایتالیاییمون برای کار چند ماهی رفته بود کنیا.کنیا علاوه بر سیاهپوستای بومی تعدا زیادی هم عرب مسلمان داره.

خلاصه این بنده خدا تعریف میکرد اولین شب رسیدم و مستقر شدم و جای جدید بود و آفریقا بود و  خوابم نمیبرد و .....خلاصه چشام گرم شده بود یهو با یه صدای بلللللللللند از خواب پریدم که میگفت الاااااااااااااا الاااااااااااااااا .پائلو هم وحشت زده که چی شده و چه خبر شده.

فردا صبحش براش توضیح دادن که صدای اذان بوده و هر روز دم صبح هست و معموله و نترسه.....این طفلی هم میگفت  چند شبی رو با ترس از خواب میپریدم تا عادت کنم یواش یواش.

بعد تعریف کردن خاطره اش دستاشو با تعجب تکون میداد میگفت من نمیفهمم چرا مسلمونا ساعت 9 آواز نمیخونن؟چرا باید 5 صبح آواز بخونن آخه؟

ما هم از خنده کف زمین بودیم .قهقههقهقههقهقهه

نظرات ()



تک دانه
نویسنده: مهگل - جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱

آقا ما بچه بودیم بهمون میگفتن وقتی تشنه اید تحمل کنید اول لیوان آب رو بدید کوچیکتر.نمیگفتن یه لیوان آب بدید کوچیکتر یه لیوان آب هم برای خودتون بریزید.ما هم لب تشنه به کوچیکتر که فس فس آب رو میخورد نگا میکردیم و تو دلمون غر میزدیم.شایدم بلند غر میزدیم.آب هم به کوچیکتر کوفت میشد هم به ما.

یعنی واقعا فقط یه لیوان داشتیم تو خونه؟متفکر

نظرات ()



حلال خشن
نویسنده: مهگل - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱

بچه که بودم فکر میکردم قند حلال لاک ناخونه.دیگه عقلم به اصطکاک و ساییدگی نمیرسید.

نظرات ()



شبی با ابی
نویسنده: مهگل - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱

خلاصه هر چی بی کلاس گری و  خز بازی بود که قبلا تو فیلم کنسرتها میدیدم مردم در میارن و میگفتیم واه واه واه ،خودمون انجام دادیم. 

نظرات ()



میدونید من چی آرزو دارم؟
نویسنده: مهگل - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱

آرزو دارم یه روز معروف شم...بعد بعضی ها بهم بگن از وقتی معروف شدی ما رو تحویل نمیگیری ها....منم بگم نه بابا اشتباه میکنید.من قبلشم شماها رو تحویل نمیگرفتم.بعد اونا ضایع شن.

نظرات ()



دور افتادگی من و فرهنگ از هم
نویسنده: مهگل - شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱

خوب من هیچ وقت تاتر نرفتم.یعنی 2 3 بار رفتم فقط.اونم در کل عمر حساب نیست که.

چون تاترا عصر رو به شب شروع میشدن و شب وقتی هوا تاریک بود تموم میشدن و همشون همیشه از همه خونه هامون دور بودن و زودتر از 11 12 شب نمیرسیدم خونه و خوب چه معنی داره دختر 11 شب بیاد خونه که هلک هلک رفته تاتر ببینه؟خوب برو سینما.همین سر کوچه....

این شد که قد فرهنگی من شد تا سر کوچمون.

نظرات ()



 
نویسنده: مهگل - پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱

فکر کنم همه ساختار شکنان دنیا از گشادان بوده اند.

خداییش طبق قاعده رفتار کردن سخته و  انرژی میبره.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »